آذر ۰۹، ۱۳۸۸

جمهوریت

همان که به من حکم تیر داد

همان نبود که حکم تیرم را داد؟

اکنون اتفاق سرخ یعنی پخش خون

از کشتن پشه ای که به من شبیخون زد

بر سفیدی دیواری که مستاجرم...؟

یعنی خرمشهر را من آزاد کردم؟ -

یعنی دانشگاه را من آزاد کردم ؟-

توی آخرین شعرم نوشتم

همان به

که آزاد نمی کردم

یعنی پخش هروئین کوکائین مت آم فتامین

در جمهوریتی که شلوارش را آوردند پایین

توی آخرین شعرم تزریق کردم :

مثل جانبازی شیمیایی -

جان می کند

مردی که دارد کراک را ترک میکند

مثل حکومتی خمار

که با فوران جمعیتی بیکار

با مخدر کمرش را راست نگه میدارد.

"م . رمزانی"

آذر ۰۶، ۱۳۸۸

کاش نمی ...

می دانستم با همان یک نفس

تمام آسمان را در سینه ات حبس کرده بودی ...

آذر ۰۲، ۱۳۸۸

دور دست ها

به محسن حسن بیگی عزیز که این روزها به غمی بزرگ نشسته :



شانه ها تاریک اند

صداها می کوبند

صورتی که نیست

دست هایم بودی

دور دست هایم بودی و دور دست ها از دست های تو پیدا

انگشت های لالم

بر شانه های کوچک ات

جای مرگ را پر کرده اند ...