توی این سر و صدایی که شاهدش هستی نکته ی مهم این است که کلماتم توی این صفحه ی سفید حک می شوند ( چه خوشبختی کوچکی ! نه ؟ ) به همین چیزهای کوچک خو کرده ام مثل بستنی خوردن گوشه ی یک مغازه یا دقیق شدن به چشمهای بچه ها ی کوچکی که زل می زنند به آدم یا خوابیدن با یک پتوی عجیب و غریب !
زندگی انگار در همین روز مرگی ها خلاصه می شود ...
وقتی دستی قلم را احاطه می کند کلمات ناگزیرند ، ناگزیرند و اسیر مثل بازخوانی تن خودم !
اسیریم تا هیچ چیز ناگفته نماند ، پشت میله های ساختگی خودمان با یک موجود مثلا فرا طبیعی در حال بده بستانیم و این ، همین ، همین اعتراضی که می کنیم و همین اخمی که او می کند ما را پیش می برد . تنها چیزی که می ماند این است که یک کلمه برایت به یادگار بگذارم . کلمه ای ناگفته . کلمه ای که همیشه ناگفته خواهد ماند :
حکایت کوچ نشینی و بی منزلی ما شده همون حکایت نفرین ِ بی سرزمینی ِ قومِ موسی ( آهنگ ِ بی سرزمین تر از باد ، لطفا ) . من فکر می کنم ، یعنی یه جورایی یقین دارم که مشکل ما همون تمدن بی صاحابیه که تا یه سرخوردگی اجتماعی و سیاسی و ... نصیبمون میشه ، سنگ ِ دو هزار و پونصد ساله ش رو به کف پامون می کشیم و به واقع ( سلام عرض کردیم جناب حاج رضایی ) فقط خودمون و خر کردیم با این ژست تمدن ِ کوفتی .
اصلا همه ی تقصیرا به دوش ِ کوروش ِ جاکشه که اگر از همون اولش این بساط پادشاهی رو علم نمی کرد چه بسا ما از همون اول تا به امروز ناچار نمی شدیم که پادشاه داشته باشیم و ناگزیر عده ی کثیری هم پاچه خوار و مجیز کش و ... کش و ... فرقی هم نداره قبلنا پادشاه از خودمون بود و بر ما بود ، بعدنا یه عرب ِ سوسمار خور و باز هم بر ما ، الانا ...
به قول یه دوستی که میگه :
ما دل به خدایان حق باخته بودیم
اسلام شما زانیه ها کافرمان کرد
در جاده ی ابریشم ما عشق گذر داشت
عمامه ی آقا زد و بی عابرمان کرد ...
اونوقت حالا مجبور میشیم برا نگه داشتن یه جای مجازی و خصوصی که حکم همون دفتر خاطرات بچگی هامونو داره به جای فیلتر بنویسیم فی ل ت ر و به جای اسم بردن از هر الاقی از واژه هایی چون مموت و ماموت و آقا و خانم و ... و یا حتی به جای جمهوری اسلامی ایران بنویسیم ج . ا
آخه این مملکته ما داریم توش می میریم ؟
آهای برادر / خواهر / یا هر الاقی که هستی
نکن
فیلتر نکن
ما دلامون لای فیلتراتون گیر میکنه
یا در نمیاد یا پاره پاره میشه تا درآد .