آذر ۱۹، ۱۳۸۸

اودکلن وحید

توی آینه به خودت نگاه میکنی و از ریختِ جدیدت خنده ت می گیره ، یه سبیل شبیه فرمون ِ دوچرخه 28 با یه لنگر زیرش ، موهاتو شونه میکنی و متوجه پسروی پیشونیت میشی بعد قسمت ِ جلوشو طوری تاب میدی که حتی خودت هم نفهمی واسه پوشوندن کچلی این کار رو کردی یا مدل ِِ موهاته...!

ژاکت جدیدت رو تنت میکنی ، اودکلنِ وحید رو که از بوش خیلی خوشت میاد از کشو در میاری ، البته روزهای اول به این خوش بویی ها نبود ، فکر می کردی ، فکر می کردی که نه !! مطمئن بودی از این اودکلن درِ پیت هاست که وحید واسه رفع ِ تکلیف ِ کادوی تولد از دست فروشی ، خریده و کادوش کرده ،حالا بعدِ این همه وقت بیشتر ِ خاطره های ِ خوش ِ یک سال ِ گذشته رو با این بو به یاد میاری انگار هر وقت این بو به مشامت می رسه باید چیز ِ خوبی پیش روت باشه !! روز خوب ، شبِ خوب ، دیدن ِ یه آدم ِ خوب ، یه اتفاق ِخوب یا هرچیزی که ممکنه از نظر ِ تو خوب باشه...

حالا هم داره تموم میشه این اودکلنی که هیچ وقت مارکش یادت نمی مونه دوست داری همه ی عطر فروشی ها و دست فروشی ها رو بگردی و آقا اودکلن ِ وحید دارین ؟ خانم اودکلن ِ وحید دارین ؟ ...

بخش هایی از داستان ماندالایز ۷

آذر ۱۶، ۱۳۸۸

16

آنطرف آزادی و

خندق

فقط یک گام بود !

گرچه تنها شد قفس / اما پریدن

دام بود !

دام بود اما پریدن

بال ها را زنده کرد

درحقیقت نفس ِ این پرواز خود فرجام بود .


" علی عبدالرضایی "

آذر ۱۴، ۱۳۸۸

انفرادی 4

پيش ِروي من كلام را ترتيب داده بايست ،

بايست و صفحات را سياه كن ،

بايست و آسمان ِ مرده را ، پنجره اي را كه نيست ،

خودت را و سياهي را سياه كن .

حالا در حضورت ـ آواره ي تقصير هاي خويش - حاضرم ،

آيا تو راچشمان ِ آدميزاد است كه اين گونه مرا

به الواح نانوشته حوالت ميدهد؟

حرفي نبود كه صداي تو رو با صدايي كه در من

عوض شده بود عوضي بگيرم ،

دلم را به ادامه ي ماجرا بسپارم

و به شيوه ي خودم تعبير كنم .

*****

حرفي نبود كه تازيانه ي ناگاهان را جستجو كنم

و در ثانيه هاي مرگي ديگر كودكي ام را سپري كنم .

از سر پنجه هاي خون آلود ِ زمين شرارت مي بارد .

به امتحان ِ بيگناهان لودگي مي كنم

و جهان را به دست تو ميدهم

تا روي ِ حاكمان را بپوشاني .

حرفي نيست

كه مرا چشماني است تا دهانم را باز ميكنم ،

مجرم مي شوي و فاسق .

به آسمان اشاره مي كنم

تا براي خانه ي تازه ات مثالي بياورم .

M.R